پسلرزهی غزل که تکانم نمیدهد
پسلرزهی غزل که تکانم نمیدهد
در جستوجوی آنم و آنم نمیدهد
من دیدهام تمامِ تصاویرِ شهر را
تصویری از شما که نشانم نمیدهد
پلکی بزن، بخند بسوزان تنِ مرا
این گلسِتانِ سرد امانم نمیدهد
تا برفِ زمهریر مرا یخ نکرده است
سبزم کن و ببار خزانم نمیدهد
مهپارهای؟ کهای؟ شهِ شیرافکنی؟ بگو…
گم کرده من رمه و شبانم نمیدهد
شعری بدونِ واژه سرودم که بشنوی
این واژههای غم که زبانم نمیدهد
خواهم که چندوچونِ معمات حل کنم
عمری دگر بباید و جانم نمیدهد
./ ۲۱ آبان ۱۳۹۴
✍️ آغازِ پایان؛ به وقت اول شهریور ۱۴۰۰
لینک کوتاه: https://foadsadeghian.ir/l5s6






